90/10/13- - فرید
آنقدر
دوستش دارم که اگر آن را در تاریکی شب بیابم اگر
آن را در سخت ترین سوال زندگی بیابم آنقدر
دوستش دارم که
اگر آن را در گم شدن بیابم تمام تابلوهای راهنمای و
آن هر چه هست "نقطه کور نیازهای" من است هر
چه هست خیلی دوستش دارم...!
+ |
90/09/19- - فرید
زمستان اولین بوسه اش را بر زمین زد...
همین امروز مقابل چشم تمام انسانها...
و من هنوزم که هنوزه در خم همان کوچه متروک حیا و شرمم؛
کوچه ای که بد نیست گاهی در آن قدمی بزنی و به یاد بیاوری که
گاهی سرخ شدن هم مثل عاشقی مزه دارد
اما نه اینکه در آن جوانی کنی و بخواهی عاشقی را بیاموزی
گاهی رفیق ناباب هم بد نیست که مقابل چشمانت ببوسد
و سرخ نشود تا تو هم یاد بگیری همچون نیازخود ؛
نیازچشم ها و جسم های دیگران راهم ببینی و پاس بداری ...
این را من می گویم
پسری که سالهاست در کوچه های شرم حیا به دنبال عشق می گردد
ودریغ ازچشمکی کوچک از دلبری رهگذر...
کاش زودتر به این قانون پی می بردم که باید بشکنی
تا صدایت را بشنوند ؛باید غرور و شرمم را می شکستم
تا معشوقه ای که مدتها یک طرفه نگاهش می کردم
و یک طرفه بی خوابی هایم را برایش جشن می گرفتم
را مقابل چشمهایم به یغما نبرند
آن هم با متلک کوچک و محترمانه بهترین دوست و تنها رقیبم..
و "من" در آستانه سی سالگی هنوز نمی توانم راحت
به دیدن دختری بروم که مادر در مهمانی هایش برایم شکار کرده
و تنها زحمت من فقط دیدن است
و "من" هنوزم از دیدن بوسه های فیلم ها و سریالها ضربان قلب می گیرم..
و "من"...
و من چقدر خستم از سکوت مودبانه احساساتم...
خستم...

+ |
90/08/10- - فرید
می اندیشم به کلامت استاد..
گفتی که عشق کلامی بیهوده نیست
و من در سیاه چاله دور دست زندگیم فرو می روم
دردناک است که بانویی را ببینی و چشمهایت از شوق گشاد شود
و از دور حتی نفس هایش را بشماری و سر سجاده با خیالش عشق بازی کنی
سقف اتاق را هر شب شیشه ای نازک ببینی و بخاطرش تمام ستارگان را بارها
بشماری و در انتها که می خواهی از او نقاشی بکشی ببینی دریغا..
نمی شود حتی با آن یک برگ خشکیده هم کشید
و برسی به این حقیقت که آن عشق نبود بلکه راهی بود
برای پاک کردن صورت مسئله زندگی ..بودن یا نبودن
که آیا عشق برای شمردن ستارگان بود یا برای اینکه مثل شکارچی که گاهی
به شکارش لگد می زند تا بداند که آیا هنوز زندست یا نه ؛
می توان بازهم عاشق شد؟
با دیدن ذختران و پسران جوان در خیابان ساده به نظر می آید
اما با دین ردپای تنهای بروی برف در پارک خلوت شهر ؛
کمی هم گس می شود
زبان را به سقف دهان می چسباند
و شادی را با سکوت تبدیل به معجونی تلخ می کند
نمی گویم بد است
همین تقلاهاست که بشر بودن محک می زند
اما به شرطی که بیهوده غم نخوری
و بیهوده سکوت نکنی و بیهوده گریه نکنی
حداقل در دل آن قدمها دوباره راه کلبه دوست داشتن را پیدا کنی
خلاصه...
بیهوده نبود استاد
اما برای اثباتش اگر نتوانم همچون فرهاد کوه بکنم
اما باید حتما جرات راحت بوسیدن را داشته باشم..
که از کوه کندن هم گاهی سخت تر است..!
+ |
90/07/05- - فرید
از مادرم پرسیدم داماد واقعا گریه کرد؟! مثل داماد 38 ساله..
گفت : آره عروس خانم شب قبل از عروسی به داماد گفته بود
به درد هم نمی خوریم !
اونم برای شوخی و خندیدن و داماد زد زیر گریه..
پرسیدم مگر مرد 38 ساله هم برای زن گریه می کند
مادرم نتوانست بعد فکری من را از پرسیدن این سوال درک کند و گفت
خب اون دختر خوب و خوشگلی بود باید هم براش گریه می کرد!
من همچنان جواب سوالم را نگرفته بودم
و هنوز هم نمی دانم مرز عشق و شور و نشاطش
تا کجای سن و سال گسترده است ؟
از شاعر بپرسی با چشمانی لاک پشت وار(!) می گوید :
با عشق زاده می شوی و با عشق می میری و دیگر هیچ!
اما من از عشق فقط نگاهش را نمی خواهم یا بوسه اش را
و یا ضربان بالای قلب را قبل از شب زفاف!!!
گریه اش را هم می خواهم
و با این پاییز عجول و تابستان کم دوام هر روز به خود یادآوری می کنم
که دارد دیر می شود و تو در خم کوچه شغل و مادیاتی..
با خود می گویم هی فلانی دیگر نمی توانی از دیوار راست بالا بروی
و با دستهایت برایش ستاره بچینی
می شوی یک مرد بالغ با چند تار موی سفید که تازه پیدایشان کرده ..!
اما داماد 38 ساله ما کمی دلخوشم کرد شاید مرز عشق همیشه زمینی نباشد
و گاهی از زمین فاصله می گیرد
جایی که قلبی 38 ساله که فقط تپیدن را تجربه کرده هم می تواند
مثل قلب پسری 20 ساله شود
وقتی که دختر همسایه را می بیند که برای اولین بار
با مادرش به آرایشگاه می رود و وقتی بیرون می آید
پسر مثل پیرمردهایی که عینک ذربین به چشم دارند
به او خیره می شود تا شاید بشناسدش !!
و از شوق این تغییر غافلگیر کننده و زیبا تا صبح بالش ؛ ستون وسط خانه ؛
درخت گیلاس حیاط و هر چیزی که در آغوش جای بگیرد را در آغوش می گیرد
و گریه می کند تا شاید عطش این غافلگیری حسرت وار را
با یاد آغوش خیالی دخترک سکنا دهد
نمی دانم...
من هم منتظر می مانم تا روز موعود ؛
تا روزی که عشق و مرزهایش مرا هم غافلگیر کند
+ |