91/01/17- - فرید
به چشمهایم تهمت نزدند ..!
درست بود..!
زیاد هم سربه زیر نبودن
وقتی که در سیاهی مردمک هایم همچون شب تاب
عشوه می آمدی ..
و من مثل گرداب در حسرت پیچ و تاب ناز خیالت ؛
به خود می پیچیدم
دیگر چشمهایم مال خودم نبودند ...
تا سجاده را بهانه کنم برای سر انداختن..
+ |
91/01/03- - فرید
نوبهارست در آن کوش که خوش دل باشی که بسی
گل بدهد باز تو در گل باشی
+ |
90/12/14- - فرید
باد از سردی کوهستان می گفت
از برف...
که چهره را نه با سیلی بلکه با بوسه اش سرخ می کرد
در روزگاری که در پیچ و خم لبخند ها و نگاهها احساسات سخره
لبخندی هرز می شود روزگاری که در آن بلبلان دیگر رازدار هیچ
گلبرگی نیستند ..
کاش سیلی جایگزین دورویی می شد
حداقل این درد دارد و فراموش می شود
ولی آن یکی تو را با شاخه گلی سرخ خوشحال می کند
غافل از فلفلی که لای گلبرگهایش پاشیده...!
+ |
90/11/25- - فرید
دلتنگی هایم همچون شهاب سنگ
آواره زمینی ست برای آرام گرفتن
کاش میشد روزی آن را میان دست هایی زمینی بخوابانم
تا از ترس تنهایی مثل روح های سرگردان اسیر غوغای تمام شدنی
شعله های شمع نشود
+ |