تبليغاتX
گلهای کاغذی

گلهای کاغذی

ای زیبا ؛ خود را در عشق بیاب ؛ نه در چاپلوسی آیینه ...

86/01/25- - فرید

گاهی انسان در میان سیل خروشان دلتنگي ها

گوشه از زیبایی های درون خود را می بیند ...

قرار نیست که همیشه با زبان ؛ احساسات را بیان کرد...

و یا با سکوت به سرنوشت اعتراض ؛؛

گاهي احساس ناب انساني را مي توان

در سر انگشتان يك نوازنده دوره گرد يافت؛

آن هنگامي که باران ما را در اتاقمان زندانی میکند

و سکوت همچون سوهانی سرد ؛ پیکر خسته روحمان را

آرام و بی صدا می تراشد می توان ساز قدیمی و غبار گرفته

گوشه اتاق را باز بیدار کرد ؛

و گوشه از هق هق های خفته در زندان قلبمان را ؛

همچون رودی روان و گوارا در بیابان ذهنمان روانه کرد

تا اگر ما را دست رسي به اقيانوس بي كران آرامش نيست

حداقل نسيمي از آن را ؛

به دل خود ...

به خلوت خود ...

به سكوت خود هديه بدهيم...

 

+ |


86/01/13- - فرید

باران می بارید ...

زنی که سطلی پر از زغال را حمل می کرد از کنارم گذشت

چهره اش را سیاه کرده بود و بدون علت می خندید ؛

دیوانه به نظر می رسید ..

به خانه آمدم و هر آنچه که در مسیر دیدم دوباره مرور کردم...

..

.

مردی که پشت نقابش پنهان شده بود ...

زنی که لا به لای رنگها گم شده بود ...

پسر جوانی که در حسرت ابروان دختران بود ...!

دختری که نقش زنی میانسال و روسپی را

برای دوست پسرش بازی می کرد...!

پدر بزرگی که از یاد برده بود که دیگر پیر شده است

مادر بزرگی که مدتها خود را در آیینه ندیده بود...

همسرانی که سالها به هم خیره نشده بودند ...

کودکی که سنگینی ناکامی های والدینش را

بر دوش ناتوان و کوچکش تحمل می کرد ...

و منی که هنوز پس از سالها به دنبال راهی برای آسوده خندیدن می گشتم..

..

.

به این فکر می کنم که آن زن دیوانه چه خوب "خودش" را پیدا کرده بود

و راحت و شاد از میان جمعیت سرگردان می گذشت ؛

..

.

به راستی ما سردرگم هستیم یا او ...!؟

+ |