تبليغاتX
گلهای کاغذی

گلهای کاغذی

ای زیبا ؛ خود را در عشق بیاب ؛ نه در چاپلوسی آیینه ...

86/06/24- - فرید

اگر روزی برسد که ناقوس های کلیسا مسیحیان را جمع کند

و بانگ اذان مسلمانان را در یک صف قرار دهد ؛

هنگامی که بشر دست در دست هم به یکتا بودن عشق

گوش فرا می دهند و می آموزند دلدادگی را ؛

آن هنگامی که دلی در خلوت خود می میرد ؛

و عشقی در شراره معشوق فنا می شود ؛ آن روز ...؛

معنای بودن و درد کشیدن در این دهکده پر رمز و راز زندگی اثبات می شود

آه خدای من چه خوش این تنهایی سرد و خنک را به من ارزانی دادی

و چه خوش مرا در یاقوت قلم و دل حبس کردی شکرت می کنم بخاطر این

دردی که گاهگداری آوازی سر می دهد در وجودم و مرا از خواب بیدار می کند

اما فقط سختی سنگها؛جویبار را می پروراند و صدای ناله هایش را

شنیدنی تر می کند و جویبار هم سختی راه را با خود به دریا می برد

تا موج شود و زیبایی خاطرات این تقلاست که جای هر دوی آنها را خواهد گرفت

اما ای دوست ...

بیین نقش نگاه قدیمی و خسته را بر این دیوار پر از مشق شبانه

و کمکم کن تا بشکنم سکوتی را که غرور یک بغض است ...

کمکم کن تا موجی شوم پر خروش تا حداقل بدانم؛بیهوده با سنگها نجنگیدم

 

+ |


86/06/01- - فرید

آن همه بی تابی را چه سود وقتی که انتهای این راه همانیست که

خواب را برایم کابوس کرده بود

این سراب است که رفتن را در جاده های بی پایان معنا می کند

و من سراب را باور کرده ام چراکه تشنه امید بودم ؛ تشنه رسیدن ؛

و تو همان محال دست نیافتنی بودی که مرا وادار به جنگ با سرنوشت کردی

جنگی از پیش باخته ؛رسیدن هرگز محال نیست هر چند مسیر طولانی باشد

اما شرطش ادامه داشتنه آن مسیر است

نه می خواهم ستاره باشم و نه شمع ؛

اما کاش شب تاب می شدم؛و احساسم را می تاباندم؛ شايد مي توانستي

بهتر درک كني كه عشق همیشه گفتنی نیست گاهی دیدنیست ..

نمی خواهم رودی باشم و برسم به دریای وصالت ؛

چراکه از انتظار کشیدن خسته ام ...

نمی خواهم همچون ماهی ؛ اسیر در تور صیادی باشم که

مدتهاست تورش را در عمق تیره دریا فراموش کرده است ؛

و تو همان صیاد فراموش كار بودی !

اگر عشق های آسمانی آتش می شد ؛ شاید خورشید را ذوب می کرد

و شاید معشوق را که اینگونه با چشمهایش عاشق را می گزيد

اکنون که آتش عشقم نوری ندارد که با آن در شبهای تنهاییم

همچوت شب تابها برایت برقصم ؛

بگذار نهر باریکی باشم در این دشت و بریزم در گودالی پر از شعرهای ناگفته

تا برکه ای سبز رنگ و مطرود بسازم در دل صحرای سوزان و همیشه تشنه ؛

سرخی بوسه ات را ؛ گرمای انگشتانت را ؛ نوازش ویرانگرت را ؛

می سپارم به مقربان درگاه ناز و عشوه ات

اما نگاهت را هرگز ؛ هرگز ؛

...

نگاهت را مي خواهم تا بتابد بر این برکه خاموش ؛

که بوی تنهاییش هر رهگذری را آزار می دهد ؛

شاید قطره قطره  آن را بالا ببرد و آن را ابری کند برای باریدن  ؛ و دریا شدن ...؛

می بینی نازنین!

با هر بهانه ای می توان از میان گودال های تنگ راهی رو به آسمان باز است

و شادم که تو ؛ همان بهانه هستی ...

هر چند صدای سکوتم را شنیدی اما هرگز مرا ندیدی ؛

+ |