87/09/15- - فرید
لالايي هاي مادرم را در پستوی خاطرات دور مرور مي كنم...
در روزهاي خاکستری که ننه سرما ما را زیر چادر سفیدش پنهان
کرده بود
در خانه اي كه خورشيد در آن زياد نمي تابيد ..؛
مي نگرم به بادي كه ؛ تنها هنرش
كشتن لحظه هاي
آفتابي من بود...
...
ايوان خانه ؛ بوي نم مي دهد..
نمي كه از باران تند ديروز به ارث برده
مادرم برایم در سكوت لالايي مي خواند..
هنرش را در مطبخ به رخ سرنوشت مي كشد
گويي در اين تلاطم و غوغاي زندگي
تنها دلخوشي مادران سير كردن طفلان است
ماسكم را كه هميشه تبسمي بر لب هايش دارد
بر چهره مي گذارم و در مقابلش مي ايستم
مادرم مي خندد ..
و من خود را پشت نقابم پنهان می کنم
نقابی که بار سنگین لبخند را از دوشم بر
می دارد
مرا خندان می پندارد ؛
بی آنکه بداند چقدر می ترسم از هجوم
خوابهای پریشان شبانگاهان ؛
از رویای دور و دراز روزها ؛ از پنجره ای که جوانیم را خواهد ربود ؛
از جواب سلام های سرد مردمان یتیم نواز
...
آری مرا خندان می پندارد ...
و زندگی در میان خاطرات و من و مادر و
خانه نم کشیده همچنان جاریست
.
.
چه ظالمانه است دوستان ...
گویی در جایی که دلی نشکسته باشد زندگی
هم وجود ندارد !
+ |
87/09/01- - فرید
درون دریا ..
درون دریا ..
و در بی وزنی اعماق
جایی که رؤیاها برآورده می شوند
دو آرزو با هم یکی می شود
نگاه من و نگاه تو
همانند انعکاس صدایی خاموش
بی پایان تکرار می شوند
دورتر و دورتر
فراتر از آنسوی هر چیزی
از میان استخوانها و خون
من تا ابد بیدار خواهم ماند
بی تو همیشه آرزوی مرگ خواهم کرد
و گیسوان تو همواره لبهای مرا نوازش خواهند کرد
+ |