87/12/28- - فرید
می گذرد ...روزهای خمار و مدهوشمان از میان کوچه باغهای زمان ؛
که بروی دیوارهایش خاطرهایمان نقاشی شده و لا به لای درزهای آن صدای
خمیازه های عمرمان به گوش می رسد
و می آید لحظه هایی که دور به نظر می رسیدند اما تلو تلو خوران پیش می روند
تا به اکنون ما برسند و سرانجام می رسد آغاز زمان دیگر برای شروعی دیگر ...
من به این باور رسیدم که برای شروع هرگز دیر نیست
اما کاش برای هر شروعی عمرمان را به ودیعه نمی گرفتند...!
یک سال گذشت و همه برنده بودند در این گذرگاه ؛ بجز عمر رفته ما که بازیچه
روزها و آرزوهایمان شد عمری که به خلاء پیوست جایی بین توهم و واقعیت..
جایی دست نیافتنی مگر در میان آلبوم های غبار گرفته و شاید دفترچه خاطرات ؛
اما برای ما که روزگارمان بیشتر شبیه قمار است تا زندگی خیالی نیست
مگر تنها هوس قمارباز پس از باخت ؛؛بازی دیگر و آغازی دیگر نیست!؟که همچون
شعله ای داغ چشمهایش را روشن می کند به امید آمدن تاس دلخواه ...
پس ما هم باز می اندازیم تاس آرزوهایمان را در دایره زندگی
و آغاز می کنیم تحویل دیگری را در این دایره پر مکر و بی حیا..
شاید اینبار نوبت بردن ماست و اگر باز هم نبود ما را چه باک..
دلخوشیم به قمار دیگر...
+ |
87/12/14- - فرید
خدابیامرز می گفت..
آنروزها هر کس هر آنچه که در گریبانش بود به دیگری می بخشید...
خواه نقل بید مشک باشد ؛ خواه انجیر خشک ؛ خواه یک مشت حرف
خوش...
و یا اگر نبود کمی تبسم بی طمع ...
نفس هایشان بوی پونه و نعنای دشت دوستی را می داد
اما چه افسوس که در این روزها فقط طعنه را ارزان می فروشند
و مرگ را آرام آرام و گاهی نسیه..!
تمنای کودکانه و نیاز به نوازشی مختصر ؛ هنوز در من موج می
زند
با این نیازهای برآورده نشده چرا اینقدر زود بزرگ شدم...! ؟

+ |
87/12/01- - فرید
این روزها فقط ذهن می تواند بار ناکامی ها و خیالبافی هایمان را بر دوش بکشد
تخیل برخلاف خیلی نیازها؛ ابزار و چهره زیبا و جواز کسب نیاز ندارد
کافیست چشمانت را ببندی و آرزوهایت را برآورده کنی..!
می توانی هرگاه از خیره شدن به آیینه و شمردن خوابهای تعبیر نشده ات
خسته شدی و خواستی از بیهودگی اطراف فرار کنی
در قعر جنگل های تاریک و سبز حین پرسه زدن
ورودی مترویی را پیدا کنی که راه پله ای دارد به قعر زمین پوشیده از برگ ؛
که مقصدش ساحل اقیانوسی ست که تو را دور می کند از هیاهوی پوچ انسانها
و رهسپار ساحلی می کند که هر روز تمام آرامش اقیانوس ها را
از دستان سخاوتمند موج هدیه می گیرد
یا در دامنه کوهستان ؛ کنار هر درخت کهن سال که بوی دست ها و آغوش ها
را در لا به لای پوست چروکیده و زخم خورده اش دارد تیربرقی بگذاریم
تا مردمان پایین دره احساس کنند که آسمان ؛ ستارگانش را به زمین هدیه داده
و همچنان امیدوار باشند که ستارگان همیشه بیهوده نمی تابند
گاهی رؤیای آن پسرک ژنده پوش که ترازویش را پیش پای ما گذاشته
تا بی عاری هایمان را وزن کنیم سر از بالین هایی در می آورد
که بالش آن بوی عطر تمام دلبران عالم را دارد و سقف اتاق کاه گلیش ؛
از جنس شیشه ست ؛ و رنگ آسمانش ؛ ساده ست همچون یک بوسه کوچک ؛
و بزرگ است همچون یک آغوش باز...
رؤیا فاصله را نمی شناسد ؛ بعد ندارد ؛ مرز ندارد چراکه..
شاید اکنون این منم کنار تو ..
.
.
گرمای نفس هایم را حس نمی کنی..! ؟
+ |