88/01/22- - فرید
به یک جفت چشم نیازمندم..!
تا در وقت مبادا با چشمهایم تعویضش کنم و به جنگ ناله های
سمج بروم
چشمی که سفر بسیار رفته باشد و عشاق بسیاری دیده باشد
تا هر وقت در کنج خلوتم ؛ بوی نم آرزوهایم فضای اتاق را
گرفت
مرا با خود به سرزمین شعرهای عاشقانه ببرد
تا عاشق بشوم آنگونه که هیچگاه نبوده ام
چشمی که بتواند آنسوی اقیانوس ها را بنگرد تا هرگاه قلبم به اندازه
دانه گندمی شد مرا به ساحل گرم دوستی ها ببرد
تا هرگاه سکوت ؛ سنگ صبورم شد مرا به استقبال مرغابیان تازه
از سفر
برگشته ببرد چشمی که از میان مه صبحگاهان بگذرد و برکه سکوت
را ببیند که
در آن قو ها در انتظار تولد طفلشان هستند ؛
و شبها با چشمکی ناز با ستارگان عشق بازی کند
به یک جفت چشم نیازمندم
تا نترسد از شکستن و آب شدن ها ؛ نترسد از بسته شدن ها و ندیدن
ها
نترسد از دیده نشدن ها ...
به چشمی که هنگام گریستن زیباتر شود ؛
شاید حرمت پیدا کند اشکهایی که خون بهای عمر رفته پناهی ها
ست..
+ |
88/01/14- - فرید
آرزوهای یک فرد آیینه ای تمام رخ در برابر شخصیت و آرمانهای اوست ؛
و دریچه بزرگ برای ورود به خصوصی ترین بعد آن فرد ؛
بی آنکه بزرگی و کوچکی آن زیاد مهم باشد
گاه آرزوها مبهم است و گاه ساده و بی آلایش
گاه آرزوها از عقده های غبار گرفته نشأت می گیرد
و گاه از یک خواهش کودکانه ؛
حال نمی دانم تا چه اندازه درونیاتم شخصیت دارد ؛
و تا کجا مرا با خود می برد و مرا از کدامین انسانها دور ؛
و به کدامین زندگی متصل می کند
آن زمان است که شمردن ثانیه ها زیبا می شود حتی شیرین تر از خود آرزو؛؛
و با روزها و شبهای من چه می کند شمردن لحظه هایی که
مرا با خود به پارک شهر می برد ؛
...
..
.
پارکی خلوت که در آن پدری به پسرش دوچرخه سواری یاد می دهد
و قهقه آن دو سکوت یک عمر حسرت را عاقبت می شکند
..
.
کی می رسد آن روز..
+ |