88/03/22- - فرید
غروب است و من تنها در تاریکی خلوت اتاق نشسته ام و به تنها رمق خورشید ..
امروز که به شکل باریکه نوری از قلب سکوت پنجره می گذرد می نگرم
کارگران دلخوشند به آردی که نور چشم سفره امروز ما ایرانی هاست
و کبوتران دلخوش به کوهی از گندم و دان...
و من دلخوش به شبی که قرار است درآن مدتی
چشمم را بروی دروغ ها و رنگ ها ببندم
شب می شود و کارگران همچون ارواح سرگردان (!) سفیدپوش و خسته
دستی تکان می دهند
و من هم همچون بوفی شبگرد و بی خواب در جواب سری تکان می دهم
...
گویی برای لحظه ای شرافتمند زیستن باید تمام زندگیمان را زیر سنگ آسیاب بساییم
و خودمان را دلخوش کنیم به شایدها..
شایدهای بی شماری همچون...
شاید زندگی همین باشد.../
+ |