88/04/15- - فرید
می خواهم چشم تکانی کنم..!
می خواهم خانه ام را بتکانم ؛ پنجرهاش را ؛ دیوارهایش را ؛
سقفش را ؛
می خواهم نه دیواری باشد و نه سقفی ؛؛ فقط پنجره ای روبه
آنسوی دنیا
روبه انتهای رؤیاها ؛؛ به انتهای رنگارنگ آرزوها...
می خواهم چشم تکانی کنم! تا ببینم شاخ گلی را که در انتهای
زندگی و لب
دیوار پایان نفس های زندگی روییده..
می خواهم ببینم قطره بارانی که هنوز امیدوار است به زمین به
روییدن گیاه
حال اگر هم هرز باشد..
تنهایی همه را شاعر می کند حتی حضرت قابض را..
حتی شیطان را...
و من شاعرم در این چهار دیواری که در آن می شود گندم کاشت!
می شود در رودخانه شنا کرد و صدف های لب ساحل را شمرد..
در این سکوت چه پرسروصدایم..چه شلوغ و بی انتها ..
چه می شود کرد با شاعری ؛؛ که مرا تنها کرد
و تنهایی که مرا شاعر ...
تا بگویم و بنویسم رازهایم را لابه لای کلمات ؛ لابه لای پچ
پچ های شبانه ام

+ |