تبليغاتX
گلهای کاغذی

گلهای کاغذی

ای زیبا ؛ خود را در عشق بیاب ؛ نه در چاپلوسی آیینه ...

88/05/16- - فرید

دست هایم به چه کار آیند وقتی نمی شود با آن انگشتان نازک شقایق را
فشرد و خیالی بس هوس انگیز را مهمان آرزوها کرد..
تا شاید روزی نامه ای از آنسوی ابرها برسد که باد شمال آن را در کوله خود
بیرون می آورد و از تو زیر لفظی می خواهد تا آن را باز کند و آوازی کند برای
شبهای بی تابی...
تا شاید روزی برسد تا بروی بوم نقاشی ذهنم از سایه ام نقشی بکشم
که در آن نیم سایه ای از رخ یک دوست خیالیست ..
دوستی که هنوز در آن نامه ست و باد شمال هنوز نوزیده...
.
.
چشم هایم به چه کار آیند وقتی نمی شود با آن چشم های چاه را دید
که خیره به آسمان و آن سطل است
تا شاید رهگذری تشنه شود
شاید به بهانه تشنگی او از طناب انتظار بالا بیاید
و لحظه ای کوتاه باغچه پراز گلهای اطلسی را ببیند
تا شاید لحظه ای کوتاه زندان چاه نباشد و بعد از آن چشم بر هم نهد
و عطشی را خاموش و رهگذری را سیراب کند ...
.
.
پاهایم به چه کار آیند وقتی می ترسند از هم قدمی با مرگ؛
وقتی کور می شوند از هم قدمی با زندگی ..
وقتی نمی توانند هم پای آواز چنار پیر کودکی هایم باشند
.
.
آبرنگ به چه کار آید وقتی نمی شود با آن بلندای شب یلدا را کشید
وقتی نمی شود سردی آهی را رنگ کرد..
.
.
دلم به چه کار آید وقتی هنوز می تپد هنگامی که دخترک گیس طلا
در چهار راه های نامهربان شهر ؛ شاخه مهربانی را حراج می کند

برای دمی بیشتر زنده ماندن...


+ |


27...

88/05/02- - فرید

و آنچرا که در بین درز دیوارهای عمر ؛ لابه لای نفس های گرم رهگذران
بین پچ پچ قدمهای شبانه دلبران نتوانستم بیابم را می خواهم
در سکوت دشت و بین نفس های باد بجویم ؛
در جایی که در کنار سپیدی آرد گاهی هم می شود
سیاهی لحظه های دور را در نگاه آسیابان خسته و پیر دید ..

گنجشکان و قمریان مهمانی گرفته اند در این خوان بی پایان
و من در میان لحظه و خاطرات در پی یک حس آشنا هستم
ولی افسوس که حقیقت همان سیلی محکمی ست
که مرده ها را زنده می کند ! چه برسد به من بینوا که خواب را مدتهاست
در شبهایم گم کرده ام..
دلم کمی عشق می خواهد..!
تا فراموشش نکنم ؛ تا زیر پای دقیقه ها له نشود
دوستان ؛ عشق هم مثل خودمان بزرگ می شود
قد می کشد و ساکت تر می شود و کمی عاقل تر ...
و اینجاست که من نوجوانی را آرزو می کنم و
آن همه شور و شوق پنهان و ناشناسش را ..
خنده های گاه و بی گاه و بی دلیلش را..
گویی دیوانه است اما کسی او را دیوانه نمی بیند
انگار در نوجوانی هیچ چیز گناه نیست ؛ هیچ حسی ؛ هیچ نگاهی؛

اما چه کنم که دور شدم از آن شورها و اکنون 27 سالگیم را در انتظارم و..

ساکت تر شدن را ...


+ |