88/07/03- - فرید
می خواهم باغی بخرم...!
باغی لب جاده قدیمی خیال ...
نرسیده به شهر آرزوها..
باغی که میوه هایش شمع های امید است که از درختان انتظار آویزان شده ؛
باغی که انتهای آن ؛ آغاز بیداری ست و شروع طعم گس حقیقت...
اما..
هرگز به انتهای آن نخواهم رفت ..
می خواهم در همان ابتدای باغ و کنار جاده بمانم ؛
بروی گهواره کودکی هایم تاب بخوم ؛؛
ستارگان را به جان هم بیندازم و قاه قاه بخندم..!!
و به شب تابهای ولگرد بسپارم هر شب بر پیشانیم ؛
صد بار بنویسند ...
" هر چه باد آباد "

گامی کوچک برای قلمی بزرگ
+ |