88/01/22- - فرید
به یک جفت چشم نیازمندم..!
تا در وقت مبادا با چشمهایم تعویضش کنم و به جنگ ناله های
سمج بروم
چشمی که سفر بسیار رفته باشد و عشاق بسیاری دیده باشد
تا هر وقت در کنج خلوتم ؛ بوی نم آرزوهایم فضای اتاق را
گرفت
مرا با خود به سرزمین شعرهای عاشقانه ببرد
تا عاشق بشوم آنگونه که هیچگاه نبوده ام
چشمی که بتواند آنسوی اقیانوس ها را بنگرد تا هرگاه قلبم به اندازه
دانه گندمی شد مرا به ساحل گرم دوستی ها ببرد
تا هرگاه سکوت ؛ سنگ صبورم شد مرا به استقبال مرغابیان تازه
از سفر
برگشته ببرد چشمی که از میان مه صبحگاهان بگذرد و برکه سکوت
را ببیند که
در آن قو ها در انتظار تولد طفلشان هستند ؛
و شبها با چشمکی ناز با ستارگان عشق بازی کند
به یک جفت چشم نیازمندم
تا نترسد از شکستن و آب شدن ها ؛ نترسد از بسته شدن ها و ندیدن
ها
نترسد از دیده نشدن ها ...
به چشمی که هنگام گریستن زیباتر شود ؛
شاید حرمت پیدا کند اشکهایی که خون بهای عمر رفته پناهی ها
ست..
+ |